امید در اوج ناامیدی

انشا درمورد امید و نامیدی

امید در اوج ناامیدی

انشا درمورد امید و ناامیدی

لحظه هایی می رسه که هرکسی در ناامیدی فرو بره، همه ی ما آدم ها تو حافظمون روزهایی رو ثبت کردیم که خیلی خسته بودیم

و ناامید از تلاش کردن و نتیجه نگرفتن،  از شکست خوردن، اشتباه کردن،دروغ شنیدن،زخم خوردن،بی عدالتی،ظلم دیدن و

محدودیت ها و خیلی چیزهای که اگه بخوام راجبشون حرف بزنم ساعت ها طول میکشه.

زندگی صحنه ی مبارزه ی لحظات تضاده مثل امیدواری با ناامیدی،شادی و اندوه، ترس و شجاعت ، شکست و موفقیت….

زندگی هیچ کسی و پیدا نمی کنید که سرشار نشده باشه از این لحظه ها.

وقتی از غم گذر می کنی و به شادی میرسی ، وقتی موفقیت به پایان میرسه و شکست تو رو پیدا میکنه

به چی میرسی؟به چی فک میکنی ؟ این چیزها تورو به چه نتیجه ای میرسونه؟

همیشه گفتیم که سختی که میاد ناامیدی که سر میرسه دقیقه ها کند میشن  و عقربه های زمان تکون نمیخورن.

اما امید که طلوع می کنه و خوشی وجودمونو پر میکنه لحظات در رقابت با هم قرار می گیرند و عقربه ها به سرعت دور گردونه می چرخند.

تا حالا بهش فکر کردید چرا؟

وقتی حالمون خوبه و همه چی بر وفق مراده اصلا به اون لحظه ها فکر نمیکنیم درگیر چیزهای دیگه ای میشیم

اما کافیه دردی داشته باشیم ناخودآگاه تمام تمرکز و فکرمون سراغ اون درد میره پس دقیقه ها کند میگذرن

چون داریم درد میکشیم و متوجهش هستیم.

اما ته همه ی لحظات بد و خوب ، بعد از اینکه تو زندگیمون هر دورو تجربه کنیم

یه چیز برامون نمایان میشه ، اینکه هیچ کدوم موندگار نیستن…

درست تو اون لحظه ای که ناامیدی به شما غلبه میکنه ممکنه یه روزنه امید پیدا بشه.

و درست لحظه ای که سرمست و خوشحال از موفقیت دارین سرود شادی میخونین

یه ضربه شمارو دوباره به زمین مینشونه و از آسمون جدا میکنه.

از گفتن این ها چه قصدی دارم؟!

اینکه بدونیم لحظه های امیدوارانه و ناامید کننده تو زندگی همه هست خیلیم زیاد،

و بالاخره میگذرن و تموم میشن هرکدوم.

اما اگه یاد بگیریم زندگی رو خارج از این لحظات ببینیم چی؟

زندگی یه کل که این لحظات جز اون هستند.

پس چرا نتونیم یه چشمی هم به کل داشته باشیم؟

که وقتی شادی تو خونمون مهمونه اونقد دلبسته نشیم که وقتی غم سر زد و پیش تنهاییمون بود

باهاش بد باشیم و ناراختش کنیم از خودمون.

بدونیم که گاهی لازمه ناامید بشیم تا چیزهای جدیدی رو ببنیم

گاهی لازمه طعم امید و شیرینیش تو تک تک سلول های بدنمون نفوذ کنه.

و گاهی لازمه بشینی تا بتونی پاشی و حرکت کنی.

لازمه سردی بچشی تا طعم گرما رو حس کنی.

شیرینی وقتی معنا شد که شوری به وجود اومد.

زندگی ما سرشار از لحظات تضاد، هنر ما اینه زندگی را با تضادهاش بپذیریم و زندگی کنیم.

 

همچنین بخوانید: چگونه نویسنده شویم؟

شما میتوانید انشاهای خود را به آدرس ایمیل enshasara.ir@gmail.com ارسال کنید تا با نام شما در سایت انشا سرا قرار بگیرد.

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *