انشا در مورد روز بارانی

باران

انشا در مورد روز بارانی

انشا در مورد روز بارانی

مقدمه

آسمان به یک باره روشن و خاموش شد. صدای عجیبی به گوش رسید.

گویا رعد و برق است. آسمان سیاه و قرمز شد…

و باران شروع به بارش کرد. آرام آرام بارید،آسمان بیخودی شلوغش کرده بود،من خودم شاهد بودم !

بوی خاک هوا را برداشته بود،تند تند نفس های عمیق میکشیدم تا بیشتر بوی خاک را استشمام کنم.

اما هر چه میگذشت شدت بارش باران بیشتر میشد.روی لباس هایم علامت قطره های باران افتاده بود و خیس شده بود.

برگ های درختان هم حسابی شسته و شفاف شده بودند،گویی حمام کرده اند!

مادران چادرشان را به روی سر کودکشان میکشیدند تا مبادا خیس شوند و سرما بخورند،اما من بــــــی خیـــــــــال دنیـــــــا…

دستانم را باز میکردم صورتم را بالا میگرفتم تا هر چه باران هست نصیبم شود…

چندی نگذشت که خیابان ها پر از آب شد،ماشین ها با برف پاک کن های روشنشان که از خیابان می گذشتند آب کف خیابان را به اطراف می پاشیدند …

گنجشک ها و یاکریم ها سراسیمه به دنبال پناه گاه میگشتند،گویا لانه شان را گم کرده بودند.

بالاخره به کوچه مان رسیدم.

خدای من !

چقدر آب در چاله چوله ها جمع شده است !

قبل از بارندگی به نظر می رسید که کوچه ی بی عیب نقصی داریم!!!

اما حالا میبینم که کوچه پر از چاله های کوچک و بزرگ است…

بارش باران تقریبا قطع شده بود،فقط قطره هایی کوچک و با فاصله از آسمان می چکید و روی آب های جمع شده در چاله می افتاد و حلقه های زیبایی را بوجود می آورد…

زنگ خانه را زدم.

مادر درب را باز کرد و به من خوش آمد گفت .

لباس هایم را عوض کردم و کنار بخاری نشستم و مهمان یه فنجان چای گرم مادرم شدم…

نتیجه گیری:

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چکچک چکچک چکار با پنجره داشت

همچنین بخوانید: انشا درمورد پاییز

باران،زمستان

انشا درمورد یک روز بارانی را توصیف کنید

مقدمه

کاش بارانی ببارد قلب‌ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه‌ها
رشته رشته مویرگ‌های هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را
شاخه‌های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه‌ها تا ناکجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده‌ها
شاید این باران -که می‌بارد- شما را تر کند

بدنه

باران بر روی پوستم حس می شود.

قطره های باران صورتم را لمس میکنند و حس طراوات مهمان وجودم می گردد.

در فصل پاییز و زمستان همیشه آرزو دارم که شب ها باران بزند و در حین خواب باران نوای لالایی من باشد.

باران بر هرچه که می بارد طراوت میدهد.

همیشه زیر باران قدم میزنم با یک چتر رنگی که روی سر نمیگیرم و فقد در دستانم میتابانم.

یک گودال پر از آب می بینم و جفت پا در آن میپرم و آب ها به اطراف می پاشند.

باران همانطور که میتواند نرم و لطیف باشد می تواند خطرساز و جان کاه باشد.

باران ممکن از موجب طغیان رودخانه ها و جاری شدن سیل شود و مکان های بسیاری را تخریب میکند

و ممکن است  مردم زیادی بمیرند.

هرچیزی در این دنیا یک وجه خوب و یک وجه بد دارد

باران نیز وجه خوب و بد را در کنار هم دارد ولی اگر شهرسازی و مدیریت شهری مناسب باشد

سیل هم نمیتواند آسیب زیادی بزند.

باران زندگی میدهد

رویش،طراوت،زندگی،آرامش،نفس همگی حاصل باران است.

نتیجه گیری

ما از باران جدایی نا پذیریم

باران طراوت روح ماست.

 

 

 

 

شما میتوانید انشاهای خود را به آدرس ایمیل enshasara.ir@gmail.com ارسال کنید تا با نام شما در سایت انشا سرا قرار بگیرد.

4 نظر

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *