انشا درباره ادم فضایی

انشا درباره ادم فضایی

تحقیق مقاله یا انشا درباره ادم فضایی

یه روز همه فامیل خونه ما دعوت بودن و همه میخندیدن من و پسر خالمم داشتیم بازی میکردیم و دیگه از بس که بازی کردیم خسته شدیم دیگه شب شده بود.


همه میخواستن بخوابن ما خوابمون نمیومد .
پدر بزرگ بهمون گفت بیاید یه داستان براتون تعریف کنم دیگه همه نوه هاش دورش جمع شدن و پدر بزرگ برامون قصه ی ادم های فضایی میخواست تعریف کنه.
روزی روزگاری یه چند تا ادم های فضایی بود که میخواستن درباره زمین تحقیق کنن .

دو تا گروه بودن که یکی ازین گروها از ادمای زمین بدش میومد و دوست نداشت به زمین بیاد و یه عده اش هم زمینیا رو خیلی دوست داشت .

ادم های فضایی یه بار اومدن روی زمین و میخواستن با مردم حرف بزنن ولی ادما جیغ میزدنو فرار میکردن.
ادمای فضایی دیدن که اینا دیونن چشونه دیدن که نمیشه باهاشون حرف زد تصمیم گرفتن

برن به یه جای دیگه رفتن وسط ارتش هنوز که ننشسته بودن شروع به تیر اندازی کردن و ادمای فضایی تا دیدن اوضاع خراب شروع به فرار کردن همین که میخواستم به سیاره خودشون برن …

دیدن که یه چند تا از این ادما یه جایی وایستادن خیلیم ناراحت و غمگین بودن

اصلا حرکت نمیکردن ادم فضایی ها تصمیم گرفتن دوباره برگردن.

رفتن پیش اونا دیدن که فرار نمیکنن همینجوری وایستادن یکم جلو رفتن دیدن

اصلا حرکت نمیکنن و یهو یکی ازین ادما افتاد رو زمین و یه چند تا کلاغ
غار غار کردن پرواز کردن دیگه همه ی ادم فضایی فرار کردن و دیگه اصلا به زمین نیومدن

و ادم فضایی از ادما نترسیدن و با یه مترسک دیگه نمیخواستن به زمین بیان و ….

همه داشتیم میخندیدیم که یه نگاه به اطراف کردم که بابا عمو هام همه خوابشون برده …

بابا بزرگ یه خنده زد گفت هر موقع یه قصه میخوام تعریف کنم اینا خوابشون میبره ..

 

تهیه شده رد انشاسرا

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *